برداشت من از یک کلیپ 7 دقیقه‌ای

پیشنوشت:

چندین مرتبه قصد داشتم که درس تفکر سیستمی متمم رو مطالعه کنم، تمرین کنم و به بخشهایی از نگاهم به دنیا فرو کنم حتی.

اما هر بار نمیشده، یا نصفه کاره رها میکردم، یا میترسیدم که تمرینهام ضایع باشه، یا فکر میکردم که بدون تمرین هم میشه به نتیجه رسید.

به هر حال الان تصمیم گرفتم که جلوی ضرر رو هر چه سریعتر بگیرم.

چون احساس میکنم که ما بقی عمرم رو میتونم با حضور تفکر سیستمی در نحوه‌ی تحلیلها و نگاهم به دنیای اطراف، بهبود بدم.

میتونم بهتر زندگی کنم.

متمم مسیر یادگیری هر درس رو در ابتدای اون درس مرور میکنه.

درس تفکر سیستمی با کلیپ خیلی ساده‌ای آغاز میشه.

با اینکه این کلیپ 7 دقیقه است، اما ساعتها میتونه آدم رو به فکر فرو ببره.

اصل داستان:

فرض کنید که صفحه‌ای فلزی به ابعاد 10 متر در 10 داریم. مرکز این صفحه رو روی یک ستون قرار میدیم. این صفحه تعادل داره. حالا 4 نفر رو روی این صفحه طوری قرار میدیم که تعادل صفحه حفظ بشه.

حالا این افراد رو تنها میذاریم که روی این صفحه زندگی کنن.

بخوابن، بیدار شن، کار کنن، پول دربیارن، شکار کنن، ماهیگیری کنن و … ولی فقط محدود به همین صفحه هستند.

در کنار دغدغه‌هایی همچون خوابیدن، پول درآوردن، غذا خوردن، تفریح کردن و … دغدغه‌ی مهم دیگری وجود داره و اون حفظ تعادل این صفحه است.

چون هر کس از این 4 نفر تصمیم بگیره که جا به جا بشه، 3 نفر بعدی هم باید جا به جا شن، چون تعادل صفحه باید حفظ بشه.

روزی از روزها، یک جعبه‌ی سنگینی، معادل وزن یکی از این افراد روی این صفحه قرار میگیره. یعنی به معادلات تعادل این افراد، حالا یک جعبه هم اضافه میشه.

جالب اینجاست که در مواجه‌ی اول این آدما با این جعبه‌ی سنگین، نوعی کنجکاوی رو میشه متوجه شد.

تمامی این چهار نفر، علاقه دارند که فلسفه‌ی وجودی این جعبه رو هر چه سریع‌تر کشف کنند.

جعبه سنگین، اولین بار در کنار نفر شماره یک دیده شد.

برای همین سه نفر باقی مونده از جعبه و نفر شماره یک دور شدند تا تعادل به هم نخوره.

نفر اول در حالی که از فضولی در حال دست و پا زدنه و دستی روی جعبه میکشه تا خاک جعبه رو تمیز کنه، ناگهان نفر دوم طاقتش طاق میشه و شروع میکنه به سمت این جعبه حرکت کردن.

این تصمیم میتونه برای کل چهار نفر گرون تموم شه، یعنی تعادل کل صفحه از بین بره و 4 نفر بمیرند.

پس نفر اول به سرعت جعبه رو رها میکنه و میره پیش نفر سه و چهار. تا نفر دوم به فضولیش برسه.

نفر دوم متوجه میشه که این جعبه در واقع یک موزیکال باکسه. که میتونه موجبات شادی و فرح رو فراهم کنه.

خلاصه طاقت نفر سوم و چهارم هم طاق میشه.

در واقع هریک از چهار نفر، مدت زمان خیلی محدودی رو میتونستن، موزیکال باکس رو در اختیار داشته باشن.

اما دعوای جالبی اتفاق می‌افته.

کم کم کسی دلش نمیاد که دل بکنه، یعنی دوست داره برای همیشه این جعبه‌ی موزیکال رو در آغوش بگیره.

برای همین همه بدون مراعات کردن بقیه، در جنگی وارد میشن که دوست دارن بیشتر و بیشتر این موزیکال باکس رو دراختیار داشته باشند.

ایده‌ای که به سر یکی از این چهار نفر، جهت پیروزی در این رقابت میرسه، جالبه.

طرف میگه خب بیام این موهای دماغ عزیز رو بکنم. یعنی شروع کنه به پرت کردن سه نفر دیگه از روی این صفحه. خلاصه با هر ترفندی شده این کار رو میکنه.

اما

غافل از اینکه برای اینکه نه خودش و نه جعبه بیافتن و همچنین تعادل صفحه باقی بمونه، باید خودش یک سمت صفحه بایسته و جعبه‌ی موزیکال در سمت دیگر، به طوری که تعادل رعایت شه و اتفاق ناگواری نیافته.

فردی تنها که نه دستش به جعبه‌ی موزیکال میرسه و نه دیگه خبری از هم صفحه‌ای هاش هست.

ادامه داره…