ساخته شدن باورها ما

فرضیه‌ای در ذهن ما شکل میگیره که حکم نخی رو داره که وسط نباته.

اون نخ در محیط اشباع از قند قرار میگیره و کم کم، کریستالهای قند بهش میچسبن.

حالا در ذهنهای ما هم به همین شکل.

از این نخها به وفور پیدا میشه. که یا خودمون، یا خانواده مون یا دوستامون یا کتابهایی که میخونیم یا فیلمهایی که میبینیم یا آهنگهایی که گوش میدیم، در بوجود اومدن اون نخ موثرند.

حالا نکته ی جالب.

ما هر نخی رو در محیط اشباع بزاریم، نبات تشکیل میشه. یعنی به مرور زمان، نبات شکل میگیره و ضخیم تر میشه.

ما باید باورهامون رو در همون مرحله های اول شناسایی کنیم وگرنه داستان میشه. کلی از وقت و انرژی مون میره و اگه بفهمیم که باورمون غلطه خیلی مقاومت میکنیم و به همین سادگیها حاضر نیستیم که عوضشون کنیم.

اما چطور بفهمیم باورهامون به درد میخورن یا نه؟