صرفاً جهت به روزرسانی وبلاگ

بحثی که هست اینه که من عادت بدی دارم و اون فکر کردن به چرایی یا علت رفتارهای آدمهایی هست که خیلی کم در زندگی من نقشی دارن. این که دوست دارم بدونم که چرا دیگه فعالیت ندارن و در دسترس نیستن، الان کجا هستن، الا چی کار میکنن، خودم هم خیلی دل خوشی ندارم از این عادت بی فایده ی خودم.

عادت فکر نکردن به آدمهای بی اهمیت زندگیم، کاش بتونم این افراد رو به طور کامل شیفت دیلیت کنم از مغزم. بیشتر به آدمهایی که در زندگی ام هستم فکر کنم، یا اینکه وقت بذارم و راه هایی رو پیدا کنم که به کمکش بتونم آدمهایی رو پیدا کنم که با حضورشون در زندگیم بتونم زندگی شادتری رو تجربه کنم، با حضورشون در زندگیم ازشون یاد بگیرم، حضورشون باعث شه من راه های جدید از توسعه مهارتهام رو یاد بگیرم.

بگذریم

ادامه مطلب رو میخوام در مورد فیلم  “hateful eight” بنویسم، پس اگه این دو فیلم رو ندیدید و در برنامه تون هست که ببینید، بهتره دیگه ادامه ندید.

هشت نفرت انگیز

داستان در دوره ی جایزه بگیرهای آمریکا اتفاق افتاده، یک جایزه بگیری یه گاری رو در بست گرفته و داره میره تحویل بده مجرم رو و جایزه اش رو بگیره، انقدر این مجرم گردن کلفت بوده که از ترس بقیه ی جایزه بگیرها مجبور شده که یک گاری رو دربست کرایه کنه، اما گاری مجبور به توقف میشه، یعنی یه نفری روی چنتا جنازه نشسته سر راه و ادعا میکنه که اسبش توی سرمای زمستون از تلف شده از راننده ی گاری، گاریچی، میخواد که بزاره اون هم سوار بشه و توی این سرما از بین نره، اما گاریچی میگه من که حرفی ندارم، تو باید با کسی که گاری رو دربست گرفته صحبت کنی. صحبت میکنه و با یه مصیبتی طرف رو راضی میکنه و سوار میشه، اما نکته ی جالب اینه که به محض سوار شدن، شروع میکنه به قضاوت کردن جایزه بگیر، چون مجرمی که میخواسته ببره تحویل بده، یه زن هستش، و میگه تو چطور دلت میاد با یه زن این طور رفتار کنی و …

خلاصه جلو تر که میرن، یه نفر دیگه رو سر راه میبینن که اون هم اسبش توی سرما تلف شده و از اینها خواهش میکنه که بزارن سوار شه. اون هم میتونه اینها رو متقاعد کنه.

میرن جلو تر ولی انقدر کولاک میشه که مجبور میشن تو یه استراحت گاه بین جاده ای توقف کنن. اما قضیه یه کم مشکوک میشه.

یعنی معلوم نیست که اینهایی که سوار گاری شدن و مسافرینی که قبل از اینها داخل استراحتگاه هستن، کدوماشون هم دست خانم مجرم خطرناک هستن.

(از یه جایی به بعد آدم شروع میکنه گمانه زدن، شروع میکنه به حدس زدن و فرضیه ساختن، اما دیالوگ ها طوری نیستن که بشه چیز خاصی رو حدس زد. خلاصه توی استراحتگاه هم یه سری دیالوگ رد و بدل میشه اما باز هم چیزی مشخص نیست )

تا اینکه یه صحنه ای رو میبینیم که یه دستی داره یه چیزی رو میریزه توی قوری ای که قهوه توش داره دم میکشه، اما معلوم نیست که اون دست متعلق به کدوم شخصه. بعد اینکه ارتباط هر شخص و حرفها و پیشفرض های هر شخص هم در نوع خودش جالبه، اینکه در مورد خشونت علیه زنان هر کسی چه عقیده ای داره، در مورد سیاه پوستها هر کسی چه نظری داره، در مورد اینکه شخصی بیگناه کشته شه چه نظری داره و هر کسی با چه شخصیت دیگه ای جوره و از چه شخصیت دیگه ای بدش میاد.

خلاصه دو نفر در این فیلم به خاطر خوردن قهوه ی مسموم میمیرند، اما دو گروه باقی میمونن، گروهی مسموم کردن و گروهی که خیلی در جریان قضیه نیستن.

دو نفری که مسموم شده اند، جایزه بگیر اول قصه اس به همراه گاریچی، این دو نفر میمیرند، اون زن مجرم زنده میمونه و چند مسافری که از قبل توی استراحتگاه بوده اند و دو نفری که در مسیر گیر کرده بودن و تونستن متقاعد کنند تا سوار گاری بشن.

حالا چرا اسم فیلم رو گذاشته هشت نفرت انگیز، به این علته که داستان داره در مورد تعاملات هشت نفر صحبت میکنه، که همه شون لکه هایی رو در زندگیشون داشته ان که بشه ازشون متنفر بود، مثلاً یه نفر از نژاد سیاه پوستها متنفره و سابقه ی قتل سیاه پوستها رو داره، یه نفر چندین نفر سفید پوست رو از بین برده، یه نفر کلاً با آدم ها مشکل داره و …

اما به نظرم دیالوگ ها رو باید از اول فیلم خیلی با دقت گوش داد و حتی بعضی جاها مکث کرد، و پیش بینی هایی رو ثبت کرد و بعد ادامه داد، به نظرم این طوری خیلی بیشتر میشه از این شاهکار لذت برد.

چون همیشه اتفاقات جوری پیش میره که آدم نمیتونه پیش بینی کنه و این کار مغز آدم رو قلقلک میده و در آخر سورپرایز میشه آدم، که افراد در آخر فیلم دست به کارهایی میزنن که در طول فیلم افرادی که اون کارها رو انجام میداد رو قضاوت میکردن.

اینجاس که میشه گفت فاصله حرف و عمل چقدر زیاده، یعنی یه نفر ممکنه که خیلی از حرفها رو بزنه اما در نهایت باید بیخیال حرفها شد و به عمل افراد نگاه کرد و دید رفتاراشون چیه.

موسیقی فیلم هم خیلی خوب مکمل این قلقلک هایی است که این داستان و فیلم و دیالوگها به مغز آدم میده. استاد انیو موریکونه زحمت کشیده.