پروژه پایانی درس مدل ذهنی قسمت سیزدهم

بخش قبلی این نوشته توصیه میشه.

برای روشن تر شدن دو دیدگاهی که افراد برای تعامل با شکست ها و باختهاشون در زندگی استفاده میکنند، از پرسشنامه ای استفاده شده و تحقیقات میدانی با این پرسشنامه ها انجام شده تا بفهمند که هر دیدگاه چه اثری بر تصمیماتی که افراد میگیرند، میگذاره.

موارد زیر رو تاجایی که میشه دقیق و واضح تجسم کنید.

“یک روز بلند میشین از خواب و به کلاسی میرید که هم با استاد درس خیلی حال میکنید و هم خود درس براتون مهمه، استاد با نمرات میان ترم میاد سر کلاس و شروع میکنه به نمرات رو بلند و بلند خوندن و نمره ی شما شده 12 و حسابی میریزید به هم، در مسیر برگشت هم وقتی میرسید به خونه متوجه میشین که گوشیتون رو ازتون زدن، خلاصه میاین اتفاقهایی که پیش اومده رو با دوست صمیمیتون در میون بزارید که متوجه میشید که دوستتون هم داره میپیچونتتون و این جوری اون روز به پایان میرسه”

حالا حستون چیه؟ وقتی سرتون رو گذاشتین رو بالشت، به چی دارین فکر میکنید؟

این سوالات رو جواب بدین،

اما جوابهایی که در این پرسشنامه پر شده هم خوندنیه و مرورش خالی از لطف نیست.

افرادی که مدل ذهنیشون-ثابته، یعنی فکر میکنند که همه ی ما با یک سری ویژگی های مشخص و ثابت به دنیا اومدیم و دستاوردهای ما همگی وابسته به این ویژگی هاست، پاسخهاشون به این صورت بوده: “احساس میکنم که خیلی بدشانس و بدبختم” و “احساس میکنم که بازنده تر از من وجود نداره” و “من یه احمقم” و ” احساس بی ارزش بودن دارم و همه همکلاسیها از من بهترند”

به عبارت دیگه این افراد برای سنجش ارزش خودشون، از اتفاقات و شکستها و باخته هاشون کمک میگیرند، هر چی اتفاقات ناخوشایندتر، شکست ها بزرگتر و باخته هاشون بیشتر باشه، خودشون رو بی ارزش تر احساس میکنند و فکر میکنند که آدم بیخودی هستند.

نظر این افراد در مورد زندگیشون اینه: این که “خیلی زندگی گندی دارم” یا ” این که اسمش زندگی نیست” یا “تقصیر دنیاست که زندگی ما خراب اندر خرابه” یا “هیشکی از من خوشش نمیاد و همه از من متنفر هستند” و ” من تو این زندگی دلخوشی ندارم”

اما این چندتا اتفاق که مربوط میشده به نمره ی کم و گوشی دزدیده شده و یه پیچیده شدن توسط دوست، مگه باعث مرگشون شده؟ مگه جبران ناپذیره؟

آیا عزت نفسشون پایین؟ یا خیلی بدبین هستن؟

جوابش خیر و منفیه.

تا وقتی سر و کله ی اتفاق بد و شکست و باختی در میون نباشه، اعتماد به نفسشون بالاست و به زندگی کاملاً خوشبین هستن، تا وقتی نتیجه کارشون بد نشه و همه چی روبه راه باشه، میگن و میخندن، مثه افرادی که مدل ذهنی-رشد دارن و معتقدن که ویژگیهای مادرزادی ما نقطه ی شروع ماست و ما با تلاش و کوشش بقیه ی راه رو باید طی کنیم.

اما اتفاقات ناخوشایند و شکستها و باختها رو افراد با مدل ذهنی ثابت، چطور مدیریت میکنن؟

“دیگه خودمو اذیت نمیکنم که بخوام درس بخونم، این همه درس خوندیم تهش یه نمره آشغال بهمون داد” هیچ کاری نمیکنم” “آهنگ گوش میدم و فیلم میبینم” “با دوستام میچرخم تا این اتفاقات رو فراموش کنم”

با بررسی کردن پاسخهایی که به این پرسشنامه داده شده میتونیم نتیجه بگیریم که مدل ذهنی-ثابت حتی در تصور کردن اتفاقات بدی که خیلی هم بد و جبران ناپذیر و فاجعه نیستن، هم میتونه خیلی باعث فلج شدن و حال گیری آدم شه، چه برسه بخوایم با همچین ذهنیتی در شرایط واقعی با اتفاقات بد و شکست ها و باختهامون مواجه بشیم.

حالا پاسخ افراد با مدل ذهنی-رشد رو بررسی کنیم:

“خب نمره ی بد به من داره میگه که نیاز هست که من بیشتر تلاش کنم و همچنین دزدیده شدن گوشی رو میتونم با تنظیم زمانهای ترددم تا حد امکان از دزدیده شدن جلوگیری کنم، و همیشه این احتمال رو بدم که دوست صمیمی من هم داره روی همین کره خاکی زندگی میکنه و اون هم برای خودش روز خوب و روز بد داره”

افراد با مدل ذهنی-رشد چطور باختها و شکستها و پیشامدهای بد رو مدیریت میکنن؟

“در مواجه با نمره بد به این فکر میکنند که یا بیشتر درس بخونن یا روش درس خوندنشون رو تغییر بدن”

خیلی شیک و مجلسی و به صورت کاملاً مستقیم و بدون افکار حاشیه ای و چرت و پرت.

 

هیچ کدوم از این اتفاقات برای هیچ کسی خوشایند نیست، چه کسی از باختن خوشحال میشه، چه کسی از نمره بد خوشش میاد؟ اتفاق بد برای همه بده، باختن به همه فشار میاره و هیچ کسی از مواجه شدن با این شرایط ذوق مرگ نمیشه. اما افرادی که مدل ذهنی رشد دارند شروع نمیکنن به خودزنی و انواع برچسب به درد نخور روی خودشون نمیزنن و البته تسلیم هم نمیشن.

گرچه حال و هواشون بده و اصن خوب نیستن، اما آماده اند که ریسک بکنن و با چالش ها روبرو شن و کاری رو برای آماده شدن با چالشها ترتیب بدن، اگه میبینن که نقصی دارند، شروع میکنن به دنبال تمریناتی میگردن که بتونن با کمک اون تمرینات این نقص ها رو برطرف کنند.