پروژه پایانی درس مدل ذهنی قسمت هشتم

اینکه من به دنبال پیدا کردن تمرین هستم تا بتونم درک مطلب زبانم رو تقویت کنم که نشد کار.

من چه تمرینی رو تونستم پیدا کنم، اینکه بشینم کتاب رو با کتاب صوتیش گوش کنم؟ یا اینکه یک سریال رو به همراه زیر نویس انگلیسی نگاه کنم؟

یا اینکه بشینم کتاب گرامر رو ورق بزنم و از مثالهایی که توش هست کمک بگیرم برای فلش کارت ساختن؟

حالا این تمرینها رو انجام میدم اما فکر نکنم اتفاقی قرار باشه با کمک اینها بیافته.

چیزی که تمرین رو اثر بخش میکنه چیه؟

اینکه در هر تمرین من یه کاری رو یا سریع تر انجام بدم یا بهتر، یا یک چیزی باشه که بشه اندازه گیریش کرد.

یعنی هر بار که دارم تمرین میکنم باید این رو حواسم باشه، باید حواسم به این پارامتر باشه.

اما من تو هیچ کدوم از تمریناتی که همین الان استخراج کردم چیز خاصی رو نمیبینم.

بهتره که معیارم این باشه. البته این اولین معیاری هست که به ذهنم میرسه.

در بخش های مهم کتاب مایندست، لغتی نباشه که من بلدش نباشم

یا به عبارت دیگه

در بخشهای مهم کتاب، تمامی لغتها رو بفهمم و درک کنم. و سوراخی وجود نداشته باشه که من نتونم درکش کنم.

الان به نسبت روز قبل میشه چیزی رو اندازه گرفت.

بخش های مهم کتاب رو با یک بار پیشخوانی کردن میشه استخراج کرد.

کلمات هر بخش مهم هم محدوده، اون رو هم میشه شمرد.

حالا بعدش با کمک انواع ابزار ها میشه به هدف رسید. یعنی تعداد لغات و جملاتی که من نمیفهمم و در بخشهای مهم کتاب وجود داره رو هم میشه با ابزارهای “anki” و انواع دیکشنری ها بهتر به خاطر سپرد.

یعنی پس از هر بار مطالعه میشه گزارشی تهیه کرد. که مطالعه امروز از کتاب مایند ست، چه تعداد بخش مهم داشت، چند تا کلمه یا جمله در این بخش مهم وجود داشت که من نمیتونستم درک کنم. و من چندتا کلمه رو تونستم به فلش کارت تبدیل کنم.

امروز شروع کردم به از سرگیری مطالعه دروس سیستم کنترل مدیریت در متمم.

در این مجموعه درس ها به دنبال چیزی هستم که کمکم کنه که تمرینات بهتری رو طراحی کنم، بتونم چیزهای قابل اندازه گیری بیشتری رو کشف کنم، بتونم تصمیم بگیرم که کدومشون به درد میخوره و کدومشون رو بزارم کنار.

چند وقت قبل سوار ماشین یکی از دوستان شدم، عقربه ی سرعت ماشینش کار نمیکرد، بهش گفتم که چطور در بعضی جاها نیاز هست که سرعتت رو کنترل کنی تا جریمه نشی رو ماشین رو کنترل میکنی؟

اما جالبه که اگه بخوام زندگیمون رو به یه ماشین تشبیه کنیم، خیلی از ماها داشبوردهامون تعطیله و اصن هیچی کار نمیکنه، اصن کنترل نمیکنیم، یعنی فقط صبح به صبح سوار ماشین میشیم تا شب که دوباره میخوابیم، ماشین زندگیمون رو خیلی بخوایم کنترل کنیم، میریم روی ترازو می ایستیم، یعنی شاخص (bmi) یعنی (body mass index) رو انتخاب میکنیم. تا خیلی از دستمون در نره یا از کنترلمون خارج نشه.

میشه درآمد آخر ماهمون به عنوان شاخصی از میزان اثر گذاریمون بر دنیای اطرافمون در نظر بگیریم، اما خود من تا حالا اینطور به درآمدم نگاه نگردم، یعنی فقط دوست داشتم که بیشتر باشه، اما هیچ وقت به چشم اینکه بتونم کنترلش کنم نگاه نکردم.

شاید تعداد ساعاتی رو هم که به صفحه ی گوشیمون خیره شدیم و داریم از این پیامرسان میریم به اون پیامرسان رو بخواهیم اندازه بگیریم، این هم شاخصی از این هست که استهلاک ماشین زندگیمون چقدره.

اینهایی که به ذهنم میاد، صرفاً شاخص هایی هست که ممکنه روی داشبورد زندگیمون قرار داشته باشه. شاید بعداً مواردی به این دسته اضافه شه شاید هم اینها به عنوان به درد نخورترین شاخص ها انتخاب شه.

تعداد ساعاتی که در وب سایت متمم، میگذرونم، تعداد صفحاتی رو که ورق میزنم، تعداد فلش کارتهایی رو که دارم میسازم. هم میتونه شاخصی باشه.

اما عجیبه که این شاخص خیلی چیز مرسومی نیست و انگار ما همینطوری، یِلخی داریم زندگیمون رو رانندگی میکنیم.

واقعاً چه بخشهایی از زندگیمون رو میتونیم اندازه بگیریم؟ کدوماش به دردمون میخوره؟