صرفاً جهت به روزرسانی

بعضی از اوقات قبل از اینکه کاری رو شروع کنیم، بهتره که برای اون کار یک سری شاخص حداقلی رو تعریف کنیم و بتونیم طبق اون شاخص موفقیتمون در اون کار رو اندازه بگیریم.

الان هیچ ایده ای در مورد همچین شاخصی برای کتابهای زبان انگلیسی ندارم.

من چیزی که در ذهن دارم اینه، این که من کتابهای فارسی رو خیلی خوب متوجه میشم و میخونم، بدون اینکه متوجه شاخصی باشم، اما کتابهای انگلیسی رو هم دوست دارم که مثل کتابهای فارسی بخونم و درک کنم، اما انگار نمیشه این اتفاق بیافته. بعضی از اوقات حسرت میخورم به اونهایی که زبان مادریشون انگلیسی هست و میگم که ای کاش من هم مثل اونها بودم و نیازی نبود که این همه درگیر یادگیزی یک زبان جدید بشم.

به نظرم خیلی نباید درگیر جزئیات شد، یعنی من خیلی سختگیرانه جلو میرفتم و نمیتونستم که قید یک سری لغت رو بزنم و شروع کرده بودم از اولین صفحات کتاب، لغاتی رو که متوجه نمیشدم رو تلاش میکردم که یاد بگیرم و متوجه شم و سعی کنم که به خاطر بسپارم.

اما الان تصمیم میگیرم که تا آخر کتاب رو همینطور مرور کنم و البته بخش های مهم رو هم یادداشت کنم و بعد تصمیم بگیرم که کدوم بخشها بیشتر به کار من میاد و تمرکز یادیگیری زبان رو روی اون بخشها متمرکز کنم.